هر یک از ما در بچه گی کلبه ای داشتیم. شاید هم قصری که آن را با رویاهایمان تزئین میکردیم و با آرزو هایمان می آراستیم. بعضی از ما کلبۀمان را وسط یک جنگل سبز می ساختیم. بعضی از ما آن را وسط یک جزیره که آب دریای اطرافش زلال زلال میدرخشید میساختیم و لب ساحل گوش ماهی و مروارید و صدف جمع میکردیم. سوار سلنتیپیتی و صدها ماهی رنگی و دلفین میشدیم وبا همه آنها دوست بودیم. بعضی از ما کلبۀمان را مانند کارتون خانوادۀ دکتر ارنس بالای درخت می ساختیم و همه وسایل و اسباب بازی هایمان را اون بالا می بردیم. بعضی از ما قصر داشتیم. قصری با شکوه و مجلل که آن را بالای ابرها می ساختیم و با لوبیای سحرآمیز ، کشتی و یا بالن به اون بالا میرفتیم و هر شب مهمانی میدادیم. بعضی ها هم قصرشان روی زمین بر پا بود و هرشب قبل از خواب با پسر پادشاه در آن والس میرقصیدند و این رقص پایان و بعد نداشت. بعضی از ما کلبه مان در دل یک غار بود که هیچ کس جایش را نمیدانست و گنجمان را هم همون جا قایم میکردیم. بعضی از ما هم مثل کارتون بلفی و لیلیبیت کلبۀ خوش رنگ و عجیب غریب و بعضی از ما کلبۀ شکلاتی و جادویی داشتیم.
کلبۀ من هم وسط جنگل بود. من و دختر خاله ام دوتایی آن را ساخته بودیم. دوتایی شب ها توی کلبۀ مان چراغ روشن میکردیم و تمام سنجاب ها و حیوانات جنگل رو به مهمانی دعوت میکردیم و جشن میگرفتیم. اطراف کلبۀمان پر از درختان بلند بود و بوته هایی که از آنها تمشک وحشی میچیدیم. دوتایی عاشق هیزم جمع کردن بودیم و پیرهن ها مون یه پیش بند سفید مثل لباس سفید برفی داشت. هر روز صبح گل میچیدیم و در حالی که کیک شکلاتی می پختیم کلبۀمان رو با جارو های بلند تمیز میکردیم. یه سگ مثل بل و سپاستین داشتیم که سر اسم گذاریش و حموم کردنش گاهی دعوامون میشد.
نمیدونم چی شد که این کلبه ها خراب و نا امن شدند. نمیدونم چی شد که فهمیدیم ابرها خیلی سردند و از وسطشون دائم هواپیما رد میشه و جای خوبی برای قصرمون نیست. کلبۀ درختی قشنگمون شته گذاشت و شاخه هاش تنمون رو زخم کرد و برای کلبه سازی شکننده شد و دیگه وسایل مون توش جا نشد. سلنتیپیتی نیومد و جاشو به جلی فیش و کوسه داد که دیگه باهامون دوست نبودند و از بوی جلبک و خزه تهوع مون گرفت. والس با پسر پادشاه تموم شد و مادر پسر پادشاه اومد دو تا جیغ سرمون کشید و رفت. گنج تو غارمون رو باد با خودش برد و کلید و نقشه اش افتاد تو چاه توالت. دختر خاله ام از من دور شد. خیلی دور شد. اون قدر دور که برای زنگ زدن بهش باید اولش دو تا صفر بگیرم بعد کد و بعد هم توضیح بدم که چرا زنگ زدم. کلبه ام رو سرم خراب شد و فهمیدم حیوانات جنگل کارتونی و دوست داشتنی نیستند. آدمها هم کارتونی نیستند.
همه مون با هم از کلبه ها مون پرت شدیم تو آپارتمان های کوچک و دلگیر. رفتیم دم پنجره و دیدیم که منظره بیرون چقدر زشته. پرده ها رو کشیدیم. اتاق رو تاریک کردیم. موزیک، قهوه و سیگار.
باز هم شب شد. شب سیاه با سایه های ترسناک. میدانم این ها فقط چند لباس آویزان شده اند و اینکی هم کمد لباس هایم. کاش این اتاق مثل روز برایم آشنا بود. تو کی هستی ای سایۀ سیاه؟ تو را نمیشناسم. من زود بزرگ خواهم شد و وقتی بزرگ شدم دیگر نخواهم ترسید. مثل پدرم شجاع میشوم و دیگر سایه ها را نخواهم دید. مثل پدرم شبها راحت بخواب خواهم رفت و اتاق را نخواهم دید. بله مثل او خواهم شد. مثل او زیر نور ماه شبها تنها در خیابان قدم خواهم زد و به سایه های پشت سرم توجه نخواهم کرد. مثل او در خیابان سوت خواهم زد و زیر دوش حمام چشمهایم را خواهم بست و باز به سایه ها اهمیت نخواهم داد. ای کاش این اتاق، این اتاق کوچک من با تمام وسایل و تختم مثل آغوش مادر مهربان و امن بود. من همیشه میترسم. از همه چیز نیز میترسم. از تو ای سایۀ سیاه. برو و بگذار که من بخوابم. من امروز هیچ کار بدی نکردم که تو اینجایی. فردا صبح زود باید از خواب بیدار شوم. مشقهایم را تمام نکرده ام. پنج بار میبایست از روی آن درس مینوشتم. چهار بار آن را گنده گنده و بد خط نوشته ام. فردا صبح زود بار پنجم را خواهم نوشت. خدا کند که معلم نفهمد. ای کاش امشب خواب یه کشتی گنده را ببینم. کشتی برود و مرا از مدرسه دور کند. پرستو هم با من بیاید و تا صبح در کشتی کنار هم بنشینیم و منتظر پری دریایی شویم. پری دریایی مرا دوست خواهد داشت و مرا زیبا خواهد کرد. او تمام خواسته های مرا میداند و برایم برآورده خواهد کرد. او تمام سایه های سیاه را از بین میبرد و همه جا مثل گوشوارۀ مادرم میدرخشد. تو نیز آن موقع خواهی درخشید ای سایۀ سیاه.
ـ بخواب ای دختر کوچک. بخواب! من تنهایی تو هستم در آینۀ درب بستۀ کمد لباسهایت. ای کاش هرگز مرا نمیدیدی و راحت میخوابیدی. خواب پری دریایی ات را ببینی!
گلهای ملحفه تختم قدیما شبیه لباس مامان آرزو بود. آرزو خوشگل بود، شاگرد اول بود، مرتب بود میز اول مینشست و دم موهاش از مقنعه بیرون بود. آرزو زنگ های تفریح همیشه ساندویچ نون پنیر یا کره مربا داشت و زنگ تفریح بعدی سیب تو کیفش بود. آرزو خوش خط بود و همه میدونستند. آرزو همه مشق هاشو خوش خط مینوشت و هیچی جا نمینداخت و همه نمره هاش بیست بود و اینم همه میدونستند. آرزو زنگ های تفریح کلی دوست داشت و تو حیاط همه دورش بودند. آرزو همیشه زود تر از بقیه برپا بر جا میگفت و معلم ها دوستش داشتند. آرزو روپوشش اتو کشیده بود و تا زنگ آخر کثیف نمیشد. آرزو روخونیش خیلی خوب بود. آرزو از مدرسه گچ نمیدزدید چون خودش یه بسته رنگیشو تو خونه داشت تا عصرها تو حیاطشون باهاش لیله بکشه. آرزو خونه اش نزدیک مدرسه بود و بعد مدرسه میرفت خونه و گاهی هم خاله اش می آمد دنبالش و میبردش خونه خودشون تا کیف کنن. آرزو مامانش خونه دار بود و همیشه بیرون در منتظرش بود. مامان آرزو خوش اخلاق بود و بوی ناهارش تو کوچه میپیچید. مامان آرزو هر روز موهای آرزو رو میبافت و فکر کنم گیس بیا کون کارت داره رو سه بار میخووند. مامان آرزو عصرها میرفت خرید و آرزو رو هم باخودش میبرد. بابای آرزو خلبان بود و یه هواپیمای گنده داشت. بابای آرزو عینک آفتابی داشت و برای آرزو هم خریده بود. بابای آرزو هیچ وقت خونه نبود و خونشون هیچ وقت دعوا نبود. آرزو کلی پیرهن داشت که مامانش براش دوخته بود. کلی وسایل خاله بازی داشت که خالش براش خریده بود. کلی چیزای خارجی داشت که باباش براش سوغاتی آورده بود. کاشکه آرزو دوست من بود.
من یه بغل دستی دارم. یه بغل دستی تپلی و مهربون که روزها از سر کار ۲۵ دفعه تا شب به من زنگ میزنه و حالم رو میپرسه و من براش شعرهای مهدکودکییم رو میخونم و اونم گوش میده و بعضی جاهاشو که یاد گرفته با من میخونه. بعد میپرسه دلم براش تنگ شده بعدش میپرسه چیکار میکنی و آخرش میگه عزیزم شام چیکار کنیم و من براش توضیح میدم که امشب یه به به خوشمزده درست کردم یا بهش میگم شام نداریم و میریم بیرون یا میگم امشب زنگ میزنیم از بیرون بیارند یا اصلا بیا خونه یه کاری میکنیم و بعد بغل دستیم زودی میاد خونه. بعدش میشیم من و بغل دستیم و شام.
من یه بغل دستی خوش اخلاق دارم که شبها بعد از شام دوتایی فیلم میبینیم. یکی مون سرشو میذاره رو پای اون یکی و با هیجان یه فیلم حال خوب کن میبینیم. اگه فیلم نداشته باشیم هم زنگ میزنیم به دوستان و شبونه راه می افتیم دم در خونه یکی و ازش فیلم میگیریم و به جاش بهش لبخند میزنیم و تشکر میکنیم بعد دوباره مییایم خونه و فیلممون رو میبینیم. وسط دو تا سی دی هر کدوممون زورش بیشتر برسه اون یکی رو بلند میکنه بره یه نوشیدنی سرد سرد از یخچال بیاره و دوتایی کلی کیف میکنیم.
من یه بغل دستی نرم و گرم دارم که شبها بغلش میکنم میخوابم و از بالش خیلی بهتره. هیچ وقت هم سر ملحفه دعوامون نمیشه چون اون گرماییه و من سرمایی. گاهی دوتایی میریم زیر ملحفه و الکی میترسیم که الان سرویس موش گیری مییاد. بعدش کلی با هم حرفهای خوب و عشقولانه میزنیم. بعدش یاد قدیما میکنیم که بغل دستی نبودیم و چه بد بود و الان که بغل دستی هستیم و چه خوبه و کاشکه همیشه خوب باشه. بعد میبینیم خوابمون نمییاد و میگیم بیا بریم تا سر خیابون یه آب زرشک آلبالو بخوریم.
من یه بغل دستی تمیز و خوش بو دارم که وقتی میره حموم من یواشکی میرم که بترسونمش بعد دلم نمییاد و میگم نکنه راستکی بترسه و بمیره بعد یواش پرده حموم رو میزنم کنار میگم دالی. بعد اون برام تعریف میکنه که داشت زیر دوش به چی فکر میکرد و کشفیات جدید ویروسیش رو برام تعریف میکنه و هیجان زده است از اینکه کلی چیز جدید فهمیده و خداییش این بغل دستی من خیلی میفهمه.
من یه بغل دستی خوش صدا دارم که وقتی تو ماشینیم ضبط رو روشن میکنیم و دوتایی با هم میخوونیم. بعد اون همش رانندگی میکنه و من از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و کلی خوشحالم که اومدم گردش. بعد من میگم مییای بریم شمال و اون میگه کاش که میشد بریم و کاشکه فردا و هیچ روز دیگه مجبور نبودم صبح زود پاشم.
من یه بغل دستی دارم که یه دنیا دوستش دارم و یه دنیا باهاش کیف میکنم و یه دنیا میخوامش و یه دنیا خوشحالم از اینکه دوتاییم و هیچ وقت سر جا دعوامون نمیشه که کی سر میز بشینه.
زندگی با بغل دستی خیلی خوبه چون همیشه یکی هست که از روش تقلب کنی، یکی همیشه هست که باهاش قهر و آشتی کنی، یکی هست که باهاش دست به یکی کنی، یکی هست که بهش حسودی کنی، فکر کنی و افتخار کنی. یکی هست که به عشقش زندگی کنی و اون برات بمیره و هیچ کدوم تنها نباشید. خدا کنه هیچ کس روی صندلی تکی نشینه.
وقتی کوچولو بودم یه همسایه داشتیم به اسم حاج خانم. این حاج خانم از اون حاج خانم هایی بود که همیشه یه تسبیح گنده تو گردنش بود. از اون حاج خانم هایی که همیشه با روسری و چادر گلگلی میگشت و موقع خواب هم با روسری می خوابید. از اون حاج خانم هایی که جوراب کلفت مشکی پاش میکرد و بالاش رو خودش کش مینداخت. از اون حاج خانم هایی که هیچ وقت نمی خندید و هر موقع نگاش میکردی داشت قرآن از بر میخواند. از اون حاج خانم هایی که برای هر درد و گرفتاری یه آیه بلد بود و برای هر مشکلی مفاتیح و الجنان باز میکرد و من از اسمش میترسیدم. از اون حاج خانم هایی که کلی قصه راستراستکی از آل بلد بود و یه جوری از جن حرف میزد که انگار پسرخالشه. از اون حاج خانم هایی بود که بلدن با قناعت زندگی کنند، بلدن گریه کنن، بلدن غسل کنن، بلدن نفرین کنن، بلدن آه بکشن،بلدن همش زانو درد داشته باشن و بلدن هر روز شونو مثل هم باشن. از اون حاج خانم هایی که هی خواب میبینند و هر کی که خوابشو تعریف میکرد حاج خانم زود چند تا چیز می خواند و فوت میکرد بهش. از اون حاج خانم بد اخلاق هایی که انقدر تلخند که نمیتونی دوسشون داشته باشی و انقدر بی آزار و رنج کشیده اند که باز نمیتونی دوسشون نداشته باشی. خونشون از اون خونه هایی بود که اتاق هاش با در های آبیه چوبی به هم راه داشت و جلو هر در هم یه پرده آویزون بود. از اون خونه هایی که یه طاقچه داشت و روش عکس پسر شهیدش توی یه قاب عکس بزر گ و کنارش چند شاخه گل مصنوعی رنگاورنگ بود. از اون خونه هایی که هیچ وقت توش خبری از جشن تولد نبود و گهگاهی سفره های مختلف برای امام ها و حضرت های مختلف پهن بود. از اون خونه هایی که تو حیاطش یه حوض خالی بدون آب و ماهی بود و اگه می خواستی بطور تخصصی جیغ حاج خانم رو در بیاری فقط کافی بود دست به شلنگ بزنی و آب رو باز کنی.
وقتی کوچولو بودم این حاج خانم همسایه بود و یه قصه حضرت خضر. یه حضرت خضر که نمرده و زنده هست و فقط حاج خانم تو این کوچه از زنده بودنش خبر داره. یه حضرت خضر که تو بیابون ها راه می افته به تشنه ها آب میده و شبها یواشکی میاد تو کوچه ها و آرزوی کسانی رو که چهل شب جلو در خونشون رو آب و جارو میکنند و منتظرش هستند، برآورده میکنه. یه حضرت خضر که وقتی فلانی داشت آب و جاروی شب چهلم رو انجام میداد اومد و فلانی نشناختش و گفت اگه تو خضری این پاروی آهنی گوشه حیاط رو مسی کن و خضر هم مسی کرد و رفت و فلانی تا آخر عمر پشیمون بود که چرا خضر رو نشناخت. حاج خانم قصه اش رو تموم کرد و من موندم با چشمهای بهت زده تو حیاط خونه حاج خانم و یه حضرت خضر که مثل شب گردها تو کوچه ها راه می افته و هر چی سعی میکردم قیافش رو خوشگل تصور کنم، نمی تونستم و اون دوباره شکل لولو میشد. هر چی سعی میکردم از دستش در برم که نکنه یه وقت بیاد دنبالم کنه نمیشد و شبها قبل خواب سایه اش رو میدیدم که پشت پنجره ایستاده و منتظر که من برم جلو در رو آب و جارو کنم. کاش که این حضرت خضر حاج خانم دست از سر برآورده کردن آرزو های من بر می داشت و این رو می فهمید که من فقط یه آرزو دارم و اون اینکه خضر هیچ وقت تو کوچه ما نیاد.
من دون تو کامنت های پست "دوستی ساده" گیر داده چرا اسم سوسولی والریانا رو رو خودت گذاشتی؟ میگه تو که انقدر با مرامی بذار صفدر حیدر و تو این مایه ها.
والریانا افسینالیس valeriana officinalis که در لغت به معنی گیاه سنبل طیب هست اسمی بود که من روی گربه ام گذاشتم. گربه ای که از pet shop دوست شوهرم بیست هزارتومان خریدم و براش یه دنیا ذوق کردم و از چند هفته قبل برای خریدنش برنامه ریزی کرده بودم که مثلا کجا بذارمش، کجا بشاشه، کجا بخوره. کلی براش مردم و با عشق فراوان اوردمش خونه. هزار تا قرتی بازی براش خریدم. چند مدل شامپو و شونه و توپ و کنسرو خارجی ماهی و قرص ویتامینو و ....
روز اول گذاشتمش جلوم فقط نگاش کردم و شب از حضور مبارکش تا صبح هی از خواب میپریدم ببینم چیکار میکنه. شب تا صبح سه بار خودش اومد زیر پای ما رو تخت خوابید و من عین هر سه بار برش داشتم از اتاق بردمش بیرون و گذاشتمش تو سبدش. البته با این کارش مهرش به دلم افتاد و فکر کردم حتما منو میشناسه و دوسم داره.
عین همون مامان ها که همیشه فکر میکنن بچه شون یه گهیه و باهوشه و خیلی خاصه و با بچه های دیگه فرق داره و از سنش بیشتر میفهمه منم باید بگم با عرض شرمندگی همه این احساسات رو نسبت به والریانا داشتم. و عین مامانایی که فکر میکنن نوزاد یه ماهشون میشناستشون و فرق مامان و خاله رو میفهمه منم وقتی والریانا خودش می نشست پیشم ضعف میکردم که منو میشناسه و دوسم داره.
به سه روز نرسید که دیدم خیلی انرژیمو میگیره. فکرمو مشغول میکنه و دست و پامو میبنده آخه من که آدم بی خیالی نیستم. میخواست بره تو محوطه بازی کنه و من عین یه مامان نگرانش میشدم چون اون خونگی بود و هفت جدش هم خونگی بودن و ناخن هاش هم گرفته شده و کاملا بی دفاع بود. تمام سختی ها و مسئولیت ها و نگرانی های یه مامان رو به شکل ابتدایی و اشانتیونی تجربه کردم. پشیمونی یواشکی رو هم تجربه کردم. وقتی آدم از کار و زندگی و خیلی برنامه هاش می افته و فقط مامان میشه به معنای این کلمه رو هم یه کم فهمیدم. روتین شدن و گیج زدن و افسردگی بعد زایمان رو اندکی درک کردم. اینکه آدم اینجوری فکر کنه که دارم تموم میشم رو هم فهمیدم یعنی چی. البته قبول دارم میشه یه جور دیگه هم دید. وقتی آدم چاره ای نداره مجبوره مبتکر شه و یه جور دیگه ببینه. من خیلی چیز ها رو از والریانا یاد گرفتم. وقتی چشماشو میبست و تو چرت بود سعی کردم مراقبه یا همون مدیتیشن رو ازش یاد بگیرم و منم پا به پاش زندگی رو تعطیل کردم و چرت زدم. ازش سعی کردم یاد بگیرم بعد یه دوای حسابی و یه شک وحشتناک روحی جسمی خیلی ریلکس دستم رو بکنم گوشم رو بخارونم و بقیه خوابمو ببینم. البته این رو تمرین کردم ولی موفق نشدم در نتیجه این مسئله رو هدف نهاییم قرار دادم. چه هدفی بهتر و طبیعی تر از اینکه دنیا به کونت باشه و انقدر هول نزنی یه گهی بخوری یا بشی. متوجه شدم بیش از اونی که من فکر کنم تطبیق پذیره و تحت هر شرایطی بهترین وضعیت دلپذیر رو برای خودش فراهم میکنه و اگه یه وقت ببرم همون جایی که خریده بودم پسش بدم جایی برای احساس گناه برای من باقی نمیگذاره. منم دقیقا بعد 20 روز سلوک با والریانا بردم پسش دادم و گفتم آقا مال خودت. پولم رو هم نمیخوام فقط پسش بگیر و مثل برق از مغازه اومدم بیرون.
بهترین درس زندگیم رو از والریانا گرفتم و اون این بود که هر وقت خواستی بچه دار شی الکی ذوق نکن. ندو زود سیسمونی بخر. از دو ماه قبل هیجان برت نداره که آخ جون امشب مست کنم و بعد یه شب رویایی و حامله شم و زن بودنم رو به خودم ثابت کنم. دل و احساس و اینا همه کشکه. اول یه نگاه به کونت بکن اگه واقعا مطمئنی کونشو داری بعد بزا چون این یکی دیگه شوخی نیست و نمیشه پسش داد.
توالت خونه مامان بزرگم فضای مقدس بچه گی من بود. یه توالت ایرونی تمیز و دنج و باحال. در رو که باز میکردی دیوار روبروت یه لوله برجسته بلند داشت که زمین و آسمون دنیا رو به هم وصل میکرد. روی این لوله سیمان زده شده و رنگ خود دیوار شده بود. انتهاش هم روی سقف یه قنبلی داشت. شاید هم اصلا لوله نبود و مدل سیفونش بود. وقتی نگاش میکردی شبیه یه آدم بود که قدش انقدر بلنده که گردنش چسبیده به سقف و داره تو رو نگاه میکنه. یه آدمک خیلی قد بلند که جنیست نداشت و از زمین تا آسمون قدش بود. من تو توالت خونه مامان بزرگم خیلی دختر خوبی میشدم و همش به این آدمکه لبخند میزدم و گاهی هم که کار بد کرده بودم ازش میترسیدم. تو بچه گی این سیفونه خدای من شد. خدای خوب و مهربون. خدای بزرگ. خدایی که معلوم نیست زنه یا مرده و اصلا نه زنه نه مرده. خدایی که آدم رو میبینه و حواسش هست کی دست به کجاش میزنه. خدایی که بزرگتر از آن هست که وصف شود. خدایی که معلم دینی ها تو دبستان ازش هی حرف میزدن بعد معلم پرورشی بعد مدیر و ناظم سر صف بعد همکارای اداره مامان و بعد فرداش دوباره معلم سر کلاس. خدایی که همه جا بود و هیچی به من نمیگفت فقط وق زده نگام میکرد و من گاهی کارم رو تو توالت خونه مامان بزرگ نصفه ول میکردم و ته دلم دوسش نداشتم. خدایی که معلم ها خواب میدیدن خوارشوهر بی نمازشون رو برده جهنم و خداهه ایستاده لای در جهنم و میگه حقته. خدایی که بین راهه خونه و مدرسه روی تمام دیوار ها هست و فقط همسایه شهیدتو دوست داره. خدایی که شبیه یه پیر مرده خیلی قد بلنده و همش قهر میکنه. خدایی که باید هر شب ازش مشق مینوشتی درباره قصه ابابیل و سنگ باریدن از آسمون و بازم میدیدی که دوسش نداری. خدایی که نمیدونستی باید چی کار کنی که بخنده و تو هر قوم فقط پیغمبرشو دوست داشته و بقیه رو چوب تو کونشون میکرده. خدایی که بچه بد های پارک دانشجو رو مجسمه های سنگی کرده بود گذاشته بود جلو چشم تو چون ماماناشونو اذیت کرده بودن و ممکن بود تو هم سنگ بشی. خدایی که همش بود بود بود یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود همه جا بود حتی تو توالت خونه مامان بزرگ.
بعدا فهمیدم خواهر بزرگم هم همین حس رو به سیفون توالت خونه مامان بزرگ داشته و به هیچ کس نمیگفته. از دست این ژنتیک. واقعا دهن من یکی رو که سرویس کرد!
امروز کلی چرا دارم.
چرا من اینجوری شدم. چرا وقتی بچه بودم بزرگترین رنجم این بود که ظهر ها به زور بخوابوننم ولی الان میمیرم برا اینکه ظهر ها بخوابم. چرا وقتی بچه بودم این توانایی رو داشتم که از شمال تا جنوب تهران رو متر کنم و احساس کنم که یه جهان گردم ولی الان وقتی میرم پیاده روی فکر میکنم خیلی هنر کردم. چرا وقتی بچه بودم کرم خاکی های تو باغچه برام بهترین اسباب بازی بود و یه کاسه آب پر میکردم و به مورچه ها شنا یاد می دادم ولی الان پروانه هم برام یه حشره است و از حشرات بدم میاد. چرا اون موقع ها همه اسباب بازی هام تو انباری بود و روزی ده بار این پله ها رو بالا و پایین میرفتم ولی الان از ترس اینکه نرم انباری بیام هیچی رو تو انباری نمیگذارم. چرا بچه که بودم برای یه کوه رفتن یا سینما بلوار از سه روز قبل ذوق میکردم ولی الان از خدا مه که دوستم فردا صبح خواب بمونه و قرار اسکیمون بهم بخوره. چرا بچه که بودم میمردم خونمون مهمون سر زده بیاد و کلی شاد می شدم ولی الان اگه کسی سرزده بیاد عصبانی می شم. چرا بچه که بودم پارک پارک بود و هر چه شلوغ تر بهتر ولی الان وقتی می خوام برم پارک و میبینم شلوغه بر میگردم. چرا وقتی بچه بودم منتظر بودم ساعت 4 شه برم دوچرخه سواری توی کوچه و سرما و گرما برام مفهومی نداشت ولی الان گرمایی و سرمایی میشم. چرا بچه که بودم عاشق جوراب سفید توری بودم که روش عروسک داره ولی یهو دهاتی شد. چرا وقتی بچه بودم استعداد عجیبی تو قصه من درآوردی داشتم ولی الان نمی تونم از خودم بداهه قصه بگم. چرا وقتی بچه بودم یه چیزی به اسم حوصله رو انقدر داشتم که هی سر می رفت ولی الان اصلا از خودش خبری نیست. چرا تو بچگی ترسم از جن بود و تنها حموم رفتن و لولو ولی الان ترسم از دست دادن آدم هاست؟!
بچه که بودم هیچی نبود جز بمبارون و صدای آژیر و دربه دری من و خواهر بزرگم به مدت ۹ ماه که گذاشتنمون تو یه دهات دور تو شمال و از دست رفتن دوستای جوون مامانم به همون دلیل که هیچ وقت حق نداشتم بپرسم چرا و حق نداشتم هیچ جایی اسمشون رو بیارم و بعد افسردگی مامان.
بچه که بودم هیچی نبود جز یه بقالی که شاهانه ترین خراکی گرونش شکلات ترکیه یی "هابی" بود و یه پاستیل مونده و یکی دو مدل آدامس که من فقط نگاشون میکردم.
بچه که بودم من بودم و مدرسه یی که نزدیک اداره زشت و دلگیر مامان بود و من هر روز باید بعد از مدرسه میرفتم اونجا بعد هی بشین بشین تا کار مامان تموم شه و بریم خونه بدون اینکه جرات کنم بپرسم راستی ناهارچی پس.
بچه که بودم من بودم و یه فروشگاه کوروش که شاهانه ترین و بزرگترین فروشگاهی بود که میرفتم و چند تا لباس بچه فروشی تو خیابون بهار که فروشنده هاش خود سگ بودن و تا مطمئن نمیشدند می خوای بخری لباس رو برات باز نمیکردن و تا باز نمیکردن نمیدونستی چه شکلیه.
بچه که بودم هیچی نبود جز کتابهایی که بابام با روزنامه جلد میکرد و من همون موقع قشنگ دلم میگرفت و یه سری لوازم تحریر داغون ایرونی که البته با اونا حال میکردم چون انتخاب دیگه ای نداشتم.
بچه که بودم هیچی نبود جز یه برق که اونم هی میرفت و من یواشکی گریه میکردم و وقتی ازم میپرسیدن چرا گریه می کنی نمیگفتم دلم گرفته.
بچه که بودم من بودم و پسر دوست مامانم که باباش پشت میله های یه جایی بود و ما با هم با سنگ و برگ مو توی حیاط دلمه درست میکردیم و پرت میکردیم خونه همسایه بغلی که تو توهممون اون دشمن بود. چند روز بعد هم مجبورمون میکردن بریم همه رو جمع کنیم.
بچه که بودم هیچی نبود جز یه سری نقاشی که اونا رو میکشیدم و با گیره از طناب رخت تو حیاط آویزون میکردم و اونا رو به زور به همسایه ها میفروختم.
بچه که بودم من بودم و خواهرم که فرفره درست میکردیم و باز هم یواشکی میشستیم تو کوچه اونا رو به بچه ها میفروختیم.
بچه که بودم من بودم و یه کلاس مادام لازاریان که تنها دلخوشیم بود. یه بادی خوشگل با جوراب شلواری می پوشیدم ویه دامن هم روش میپوشیدم سوار اتوبوس های خیابون جمهوری میشدیم و با مامان میرفتیم کلاس باله مادام لازاریان. مامان منتظر میشد تا کلاسم تموم شه بعد میرفتیم قنادی فرانسه کافه گلاسه با شیرینی میخوردیم و با اتوبوس بر میگشتیم خونه. ۳ سال این کلاس رو میرفتم و هر بار تو اتوبوس یه زن نفهم به مامانم میگفت خانم بچه رو نبر رقاص شه بذارش کلاس زبان.
اینجا که رسیدم لیانا گفت(اسمم)جان قهوه ات سرد شد. بده یکی دیگه بریزم. یه سیگار روشن کردیم و بعد اون شروع کرد:
بچه که بودم من بودم و یه مامان شیرزن ولی مریض که روحا داغون خاطرات قتل عام ارامنه بود. نا مردی اونم تو سه مرحله.
هیچی نبود فقط ما بودیم و فقر و سرمای وحشتناک ارمنستان و پالتو پوستی که نداشتیم بپوشیم.
هیچی نبود جز روزی فقط ۵ دقیقه برنامه کودک و نه بیشتر و ۲۳ ساعت و ۵۵ دقیقه اخبار فتوحات روسا و ارتش سرخشون.
هیچی نبود جز ۳ مدل پارچه کوپنی که وای می ایستادیم تو صف و با هزار تحقیر میگرفتیم و باهاش رومیزی روتختی رو مبلی و پرده می دوختیم و باز از همونم لباس می دوختیم و می پوشیدیم.
هیچ کاری نبود جز استخدام تو ارتش روس ها و حقوق خنده دارش برای پسرها و رخت پهن کردن زن ها تو قلک های کمو نی ستی مسخره روی این طناب رخت هایی که از این پنجره به اون پنجره میرفت.
هیچی نداشتیم جز کتاب درسی هایی که به زبون روسی بود و از ۷ سالگی شروع به خواندنشون کردیم.
اینجا که رسید در باز شد شاگرد ویولن لیانا اومد تو. یه دختر خوش تیپ و خوشگل ۹ ساله. به لیانا گفتم چقدر خوشگله! گفت آره شبیه روس هاست. بهش گفتم خوشم میاد بعد این همه حرف و دق و دلی از روس ها هنوز میخوای بگی خوشگل میگی شبیه روس ها! دو تایی بلند بلند خندیدیم.
چقدر الان خوبه. چقدر الان خوشبختیم. چقدر همه چی خوبه و بازم خوبه. چقدر بچه ها خوش تیپ شدند. چه قدر خوشبختی زود عادی شد. وقتی می خندیم و دنیا به تخمدانمونه رو دوست دارم.
با نهایت تعجب ازش پرسیدم اینو کی بهت گفته؟ گفت: مامانم.
!!!!!
اصل پری دریایی از نظر یه مامان:

قلابیش تو کارتون ها از نظر همون مامان:

|
|
و به مورچه ها غذا میده و با هاشون درد و دل میکنه نگو بچه ام
شاعره و به خالش رفته. بدون تنهاست.
وقتی فهمیدی تنهاست ندو زود براش یه اسباب بازی خیلی
گرون و گنده بخر. بدون باباشو میخواد.
چشماتو ببند و فکر کن ۸ سالته. ۸ سال و نه بیشتر. معلومات و خواسته هاتم ۸ سالشونه. فکر کن از مدرسه اومدی خونه مشقهاتم نوشتی و دیگه کاری نداری بکنی تا شب.فکر کن چی کار میکردی؟ چه کاری رو از همه بیشتر دوست داشتی؟ تو مردم آزاری و غر زدن سر دیگران دنبالش نگرد. چه کار خلاقی رو تو اون سن با اشتیاق زیاد انجام میدادی و لذت میبردی؟!
مثلا
مهتاب تو آموزشگاه زنگ های تفریح روی تخته وایت برد نقاشی میکنه. علی کاراته نمایشی بازی میکنه. فریدون عاشق درسه و به بقیه پز میده که هیچ چیز رو اندازه درس دوست نداره و میخواد جهشی یه کلاس رو بخوانه. نیکناز عاشق عکس برگردونه و به همه چیز و همه جا عکس برگردون میچسبونه. نوآرا ادای بالرین ها رو در میاره و همش میرقصه. نیکی تا ببینه کسی حواسش بهش نیست آواز میخوانه و ادای کارتون پری دریایی رو در میاره. ناردونه نقاشی الکی تو ۱ دقیقه میکشه و اسمشو تو ۱۰ تا ورق مختلف مینویسه و یه صندلی میذاره زیر پاش و اونارو میزنه رو تابلو اعلانات کلاس. سورنا هم من فکر کنم دوست داره خواننده بشه. بدون واو جا انداختن تمام شعرهای خواننده های ایرونی رو حفظ کرده و اداشونو با جزئیات در میاره دریغ از یه اشتباه!
تو هم یه کم فکر کن. روشنفکر بازی رو بذار کنار و خجالت نکش. پیداش میکنی.
گفت: میتونم طرح درس شما رو ببینم؟ فکر میکنید بچه من بی استعداد که میگید نمیتونه ساز بزنه؟ آخه تو خوونه که هست حواسش به موسیقی ای که پخش میشه هست و وقتی تو ماهواره ساز میبینه من میفهمم که دوست داره. من نمیخوام بچه ام وقتش تلف شه. نمی خوام بیاد این جا بازی کنه و نقاشی کنه و برقصه. میخوام موسیقی یاد بگیره.
داری بابا رو! خلاصه من بگو اون بگو در ظاهر قبول کرد. جلسه دوم ازکلاس بچه اش اومد گفت که چرا بهش تمرین منزل نمیدم!!!!!! هیچی نگفتم کار خودمو کردم. جلسه بعد وقتی کلاس تموم شد گفت راستی ساز یادش نمیدی. چند دقیقه بعد گفت راستی ساز ایرانی هم نمیتوونه بزنه و من در نهایت خونسردی بدون هیچ توضیحی گفتم نه. جلسه بعد که اومد گفت میخوام اسمشو بنویسم یه مهد دو زبانه. میشه شعر های انگلیسی یادش بدید و وقتی رنگ نت های دو ر می فا سل لا سی رو ازش میپرسید ازش بخواین انگلیسی شو بگه!!!!!!!!!!!!!!!!