قبل از عید بود که به هم قول دادیم که بعد از عید من بهش اینترنت یاد بدم و براش وب لاگ درست کنم. همیشه فکر می کردم اگه وب بنویسه پیغمبر میشه. بچه که بود مامانش تموم امام زاده ها و صغا خونه های اصفهان تا تهران رو نذرش کرده بود که آدم حسابی شه. خیلی سعی کرد آدم حسابی شه ولی نمی دونست این آدم حسابی کیه چه جویه چه شکلیه. تمام جوونیش رو دنبال آدم حسابی گشت که ببینه آدم حسابی یعنی چی. به خاطرش رفت دانشگاه کلی درس خوند معمار شد به خاطرش پول دار شد ولی آدم حسابی رو پیداش نکرد. دلش می خواست خودش باشه بدون اون همه پوسته ای که با چسب قطره ای به ادم ها چسبیده. دلش می خواست ایرونی نباشه مسلمون نباشه پسر فلونی نباشه مهندس نباشه تا بطونه خودش باشه. خیلی وقت بود که با خودش معاشرت میکردو مثل جاناتان مرغ دریایی زندگی می کرد. وقتی خودم رو می کشتم که مجوز کارم رو تو جزیره از سازمان بگیرم از دستم عصبانی می شد. بهم میگفت زندگی کوه نیست که بخوای ازش بالا بری و نوکش رو فتح کنی، زندگی دشته. فقط برو توش. خیلی سعی می کرد به من بگه لحظه هایی رو که به زندگی فکر می کنی در حقیقت اونا رو مردگی می کنی. خیلی دوست داشت من بفهمم که ما پرت شدیم تو یه جنگل ناشناخته و تاریک که هزاران تا موسی و عیسی و محمد و زرتشت و ... از این جنگل رد شدن و نفری یه گچ دستشون بوده و همین طور که میرفتن پشتشون رو خط کشیدن و معلوم نیست هر کدوم از این خط ها به کدوم نا کجا آبادی برسه. چه خوبه که یکی پیدا شه که فقط باشه و با تو هم مسیر شه و با بودنش این جنگل رو تنها نری و تو راه بهتون خوش بگذره. فقط یه خواهشی از من داشت و اونم این بود که من هم دلم نخواد مثل بقیه یه گچ بردارم و پشت سرم خط یادگاری بکشم تا پشت سری هام بیشتر گیج بشن. چقدر اون شبها خوش میگذشت که چند تایی دور هم مینشستیم و تا نصفه شب تاس میریختیم و دو به دو تخته بازی مبکردیم. همون شب ها بود که از مردن دفعه اولش حرف می زد و من و بغل دستیم بلند بلند می خندیدیم. از تجربیات مردنش میگفت. از اون روزی که روی تخت بیمارستان سکته کرده بود و در آخرین لحظات روحانی زندگیش پیر مرده تخت بغلی بلند گوزیده بود. بعدش از تصور این که این پیر مرده تو روحش گوزیده انقدر خندیده بود که حالش خوب شد و مرخصش کردن واحساس میکرد بقیه زندگیش رو از گوز اون پیر مرده داره. لحظاتی که تراژدی به کمدی تبدیل میشه رو خیلی دوستشون دارم. این لحظات جادوئی اند و میتونند واقعا معجزه کنند و حال آدم رو خوب کنند. به اینجای پستم که رسیدم واقعا حال بدم خوب شد و تونستم بخندم. آخرین بار قبل از عید شام باهاش رفتیم بیرون و کلی در بارۀ عشق حرف زدیم. همون جا بود که بهش قول دادم اینترنت بازی یادش بدم. چند روز بعدش یهویی رفت دیگه هیچ وقت برنگشت و هیچ تراژدی ای به کمدی تبدیل نشد. دل مون براش خیلی خیلی تنگ میشه و جای خالیش برامون با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه.
خیلی وقت بود دستم به وب لاگ نوشتن نمیرفت تا اینکه ناردونه بچه ش به دنیا اومد و من خاله شدم. دوباره دلم خواست که بنویسم ولی اولش بیاد فضی.