تبليغاتX
والریانا - سایۀ سیاه
عزیزم شما از کجا زنگ میزنی؟
 

باز هم شب شد. شب سیاه با سایه های ترسناک. میدانم این ها فقط چند لباس آویزان شده اند و اینکی هم کمد لباس هایم. کاش این اتاق مثل روز برایم آشنا بود. تو کی هستی ای سایۀ سیاه؟ تو را نمیشناسم. من زود بزرگ خواهم شد و وقتی بزرگ شدم دیگر نخواهم ترسید. مثل پدرم شجاع میشوم و دیگر سایه ها را نخواهم دید. مثل پدرم شبها راحت بخواب خواهم رفت و اتاق را نخواهم دید. بله مثل او خواهم شد. مثل او زیر نور ماه شبها تنها در خیابان قدم خواهم زد و به سایه های پشت سرم توجه نخواهم کرد. مثل او در خیابان سوت خواهم زد و زیر دوش حمام چشمهایم را خواهم بست و باز به سایه ها اهمیت نخواهم داد. ای کاش این اتاق، این اتاق کوچک من با تمام وسایل و تختم مثل آغوش مادر مهربان و امن بود. من همیشه میترسم. از همه چیز نیز میترسم. از تو ای سایۀ سیاه. برو و بگذار که من بخوابم. من امروز هیچ کار بدی نکردم که تو اینجایی. فردا صبح زود باید از خواب بیدار شوم. مشقهایم را تمام نکرده ام. پنج بار میبایست از روی آن درس مینوشتم. چهار بار آن را گنده گنده و بد خط نوشته ام. فردا صبح زود بار پنجم را خواهم نوشت. خدا کند که معلم نفهمد. ای کاش امشب خواب یه کشتی گنده را ببینم. کشتی برود و مرا از مدرسه دور کند. پرستو هم با من بیاید و تا صبح در کشتی کنار هم بنشینیم و منتظر پری دریایی شویم. پری دریایی مرا دوست خواهد داشت و مرا زیبا خواهد کرد. او تمام خواسته های مرا میداند و برایم برآورده خواهد کرد. او تمام سایه های سیاه را از بین میبرد و همه جا مثل گوشوارۀ مادرم میدرخشد. تو نیز آن موقع خواهی درخشید ای سایۀ سیاه.

ـ بخواب ای دختر کوچک. بخواب! من تنهایی تو هستم در آینۀ درب بستۀ کمد لباسهایت. ای کاش هرگز مرا نمیدیدی و راحت میخوابیدی. خواب پری دریایی ات را ببینی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:4  توسط والریانا  |