تبليغاتX
والریانا - کلبه بچه گی
عزیزم شما از کجا زنگ میزنی؟

هر یک از ما در بچه گی  کلبه ای داشتیم. شاید هم قصری که آن را با رویاهایمان تزئین میکردیم و با آرزو هایمان می آراستیم.  بعضی از ما کلبۀمان را وسط یک جنگل سبز می ساختیم. بعضی از ما آن را وسط یک جزیره که  آب دریای اطرافش زلال زلال میدرخشید  میساختیم و لب ساحل گوش ماهی و مروارید و صدف جمع میکردیم. سوار سلنتیپیتی و صدها ماهی رنگی و دلفین میشدیم وبا همه آنها دوست بودیم. بعضی از ما کلبۀمان را مانند کارتون خانوادۀ دکتر ارنس بالای درخت می ساختیم و همه وسایل و اسباب بازی هایمان را اون بالا می بردیم.  بعضی از ما قصر داشتیم.  قصری با شکوه و مجلل که آن را بالای ابرها می ساختیم و با لوبیای سحرآمیز ، کشتی و یا بالن به اون بالا میرفتیم و هر شب مهمانی میدادیم. بعضی ها هم قصرشان روی زمین بر پا بود و هرشب قبل از خواب با پسر پادشاه در آن والس میرقصیدند و این رقص پایان و بعد نداشت. بعضی از ما کلبه مان در دل یک غار بود که هیچ کس جایش را نمیدانست و گنجمان را هم همون جا قایم میکردیم. بعضی از ما هم مثل کارتون بلفی و لیلیبیت کلبۀ خوش رنگ و عجیب غریب و بعضی از ما  کلبۀ شکلاتی و جادویی داشتیم.

کلبۀ من هم وسط جنگل بود. من و دختر خاله ام  دوتایی آن را ساخته بودیم. دوتایی شب ها  توی کلبۀ مان چراغ روشن میکردیم و تمام سنجاب ها و حیوانات جنگل رو به مهمانی دعوت میکردیم و جشن میگرفتیم. اطراف کلبۀمان پر از درختان بلند بود و بوته هایی که از آنها تمشک وحشی میچیدیم.  دوتایی  عاشق هیزم جمع کردن بودیم و پیرهن ها مون یه پیش بند سفید مثل لباس سفید برفی داشت.  هر روز صبح گل میچیدیم و در حالی که کیک شکلاتی می پختیم کلبۀمان رو با جارو های بلند تمیز میکردیم. یه سگ مثل بل و سپاستین داشتیم که سر اسم گذاریش  و  حموم کردنش گاهی دعوامون میشد.

نمیدونم چی شد که این کلبه ها خراب و نا امن شدند.  نمیدونم چی شد که فهمیدیم  ابرها خیلی سردند و از وسطشون دائم هواپیما رد میشه و جای خوبی برای قصرمون نیست. کلبۀ درختی قشنگمون شته گذاشت و شاخه هاش تنمون رو زخم کرد و برای کلبه سازی شکننده شد و دیگه وسایل مون توش جا نشد. سلنتیپیتی نیومد و جاشو به جلی فیش و کوسه داد که دیگه باهامون دوست نبودند و از بوی جلبک و خزه تهوع مون گرفت.  والس با پسر پادشاه تموم شد و مادر پسر پادشاه اومد دو تا جیغ سرمون کشید و رفت.  گنج تو غارمون رو باد با خودش برد و کلید و نقشه اش افتاد تو چاه توالت.  دختر خاله ام از  من دور شد. خیلی دور شد. اون قدر دور که برای زنگ زدن بهش  باید  اولش دو تا صفر بگیرم بعد کد و بعد هم توضیح بدم که چرا زنگ زدم.  کلبه ام رو سرم  خراب  شد  و فهمیدم حیوانات جنگل کارتونی  و دوست داشتنی نیستند. آدمها هم کارتونی نیستند.

همه مون با هم از کلبه ها مون پرت شدیم تو آپارتمان های کوچک و دلگیر.  رفتیم دم پنجره  و دیدیم که منظره بیرون چقدر زشته. پرده ها رو کشیدیم. اتاق رو تاریک کردیم. موزیک، قهوه و سیگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:44  توسط والریانا  |