وقتی ۱۷ سالم بود دوست داشتم برای ادامه تحصیل از ایران برم. مجارستان، هند، اکراین، پاریس و خیلی جاهای دیگه. چند تا سفارت رو با مامانم رفتم. خیلی جاها رو بررسی کردم. میخواستم برم موسیقی بخوونم و به اصطلاح پیشرفت کنم. اینجا هیچ چیز برام نداشت و اونجا همه چیز بود. با یه انرژی عجیب و غریب حاضر به خووندن هر زبان سختی بودم. پیشرفت برام معنی خاصی داشت و میخواستم ایده آل ذهنیم رو بدست بیارم و تا حد امکان رشد کنم. میگفتم ما اینجا ماهی جوبیم و ماهی جوب اندازۀ جوب رشد میکنه. برای ماهی اقیانوس شدن باید از ایران رفت. بابام پول نداشت. فقط یه خونه داشت که حاضر بود اونو بفروشه تا من برم و شاد باشم. من صد سال راضی نبودم خونۀ بابام فروخته شه. این فقط یه خونه نبود که میخواست فروخته شه. خیلی چیزها بود غرور بابام، خاطرات و هزار تا چیز دیگه. من نرفتم.
اگه میرفتم در خوش بینانه ترین حالتش یه خونۀ اجاره ای کوچولو داشتم که برای تا صبح بیدارموندن هام به جای تخیلات شبانه باید به پول اون چراغ روشنش فکر میکردم. اگه میرفتم در خوش بینانه ترین حالتش هر از گاهی پول هام رو جمع میکردم تا به مامان بابام زنگ بزنم و برای قناعت در پول تلفن میبایستی دوستانم رو بی خیال میشدم. دلم رو به درس خووندن در کنسرواتوار خوش اسم و چهار تا چیز دیگر اونجا خوش میکردم و در خوش بینانه ترین حالتش فارغ التحصیل میشدم و کار پیدا میکردم و حالا یا بر میگشتم یا میموندم.
ولی من که نرفتم. همین جا موندم و درس خووندم. عوضش تماشای ذره ذره پیر تر شدن بابام و آرام آرام شکننده تر شدن هیکل نحیفش رو از دست ندادم. شکسته تر شدن صورت مامانم رو به مرور زمان دیدم و تو جراحی هاش اینجا و کنارش بودم. معدود دوستانم رو از دست ندادم و خاطرات خوبم رو باهاشون بیشتر کردم و تو مسافرت های تنهاییم یادشون بودم و دلم خواست بیشتر حواسم به دوستی هام باشه. دل خوشی های کوچکم برام پررنگ تر و بزرگ تر شد. من نرفتم و توی میدون زشت و شلوغ هفت تیر یه جای دوست داشتنی و گرم پیدا کردم که اونم از دلخوشی هام شد. یه استاد دوست داشتنی ای که از فرانسه به ذوق ما برگشته و تعدادی آدم های با حال که دور هم جمع میشیم و حرف های خوب میزنیم و من به عشق این دور همی ها هر هفته تا میدون هفت تیر میرم و میآم. من نرفتم و فرصت های کوچولو کوچولو شغلی پیدا کردم و فهمیدم تو این زندگی کوتاه بلند قرار نیست همه مون آپولو هوا کنیم تا خوشبخت شیم. فقط قراره سرمون گرم باشه و من الان سرم گرمه. من نرفتم و همین جا عاشق شدم. عاشق دستهاش، حرفهای قشنگش و تحملش و باز بیشتر دلم خواست نرم و همین جا بمونم. اون بغل دستیم شد و خیلی چیزها از هم یاد گرفتیم. خیلی چیز ها مفهومش برام عوض شد. اینکه ضریب هوشی فقط یه عدد نیست. کاربرد هم داره و قراره زندگی رو راحت تر کنه و هر کی تطبیق پذیر تره باهوش تره.
بازم نرفتم و همین جا کنار چیزهایی که دوستشون دارم موندم. دیوار خرابه ای رو که یه روز بهش پناه آورده بودم موندم و ساختم و تکمیلش کردم و اسمشو هنر گذاشتم و براش از حسن آباد چراغ خریدم و با نقاشی بچه های یافت آباد تا آریا شهر و تا سعادت آباد دیوار هاشو کاغذ دیواری کردم و الان غیر از خودم چند نفر دیگه هم توش جا میشن. الان خوشحالم از اینکه نرفتم و به پول آب و برق فکر نمیکنم و هر وقت برای اجاره خونه میرم بانک میگم موهای این دختره چه خوش رنگه و بعد از اینکه کارم تو بانک تموم میشه یه دوری تو پاساژ میزنم و مغازه ها رو نگاه میکنم. الان خوشحالم از اینکه خونۀ بابام سر جاشه و وقتی اونجا میرم توالت با خودم میگم وای این کاشی ها مال سی ساله پیشه و من این همه سال دارم این کاشی ها رو نگاه میکنم و هنوز از شمردنشون خسته نشدم. خوشحالم از اینکه وقتی شبها با بغل دستیم دلمون میگیره هزار نفر رو داریم که بهشون زنگ بزنیم و هزار نفر هم ما رو دارند که بهمون زنگ بزنند و بریم درکه چایی خرما بخوریم و اون پایین درکه لواشک بخریم و بگیم به به چه هوایی. بگیم چه جالب که آسمون همه جا یه رنگه و ستاره ها همه جا مثل چشمهای فرشته های تو قصه میدرخشند و موقع خداحافظی دوستامون رو با اشتیاق ماچ محکم کنیم و با یه حس خوب برگردیم خونه تو رختخواب.
حاضرم روسریم رو جلو بکشم، مانتو بلند تنم کنم، تو خیابون از کمیته بترسم ولی کنار اونهایی که دوستشون دارم زندگی کنم. الان مختصاتم رو دوست دارم. نسبت خونه به بقالی و به فروشگاه و به محل کار بغل دستی و به آموزشگاهی که خودم توش کار میکنم و به خونه دوستام و به خونه بابام رو دوست دارم. الان هر وقت هوا تمیزه قله دماوند رو چک میکنم ببینم سر جاشه و خیالم راحت میشه. الان هیچ چیزی برام ارزش کنار هم بودن و موهای سفید بابام رو نداره.