همش 19 سالش بود. با موهای هایلایت و مانتو تنگ و یه من ریمل یه دستش به ساک سنگین و گندۀ تجهیزات بچه داریش بود و یه دست دیگش به کالسکۀ مدرن بچه. صورت خوشگلش با اون همه بزک ماهرانه خستگی و معصومیت کودکانش رو مخفی نمیکرد. نشستم رو نیمکت یه کم نگاش کردم. با خودم گفتم داری با خودت چی کار میکنی؟ تو همش 19 سالته. باید الان با دوستات بری پسر بازی، بری مهمونی، بری حال کنی، عاشق شی، عاشق چشماش، دستاش، صداش. باید یواشکی ماچش کنی شب بیای خونه دلت هری براش بریزه. الان سن آلوچه خوردنته. بشینی تمبر هندی بخوری ندونی دلت واسه کدومشون ضعف میره. یاید الان تو خیابون ها بلند بلند بخندی، زیر پتو شبونه یواشکی گریه کنی. دلت موهای بلند بخواد، فرداش موهای کوتاه بخواد. دلت لاک ها و روسری های رنگاورنگ بخواد، عشق های رنگاورنگ بخواد. دلت بارون بخواد، خورشید بخواد، اسکیت بخواد، سگ بخواد بعد فرداش هیچ کدوم رو نخواد. دلت مامانت رو بخواد، خونتون رو بخواد، برا چند ساعت خونتون رو خلوت و تنها بخواد. همه برن مهمونی تو نری. الان باید چاییت رو دلت بخواد. الان باید بری سینما، بیای خونه بری سه ساعت زیر دوش حموم وایسی تا تموم خستگی هات شسته شه، با حوله رو تختت ولو شی و بذاری همه فکر ها بیایند و برن. باید خوش بگذرونی، هرچی بیشتر بهتر. باید انقدر ماجرا داشته باشی که تو دفتر خاطراتت جا نشه. باید به اندازۀ 19 سالگیت قند داشته باشی که تو دلت آب شه.
آخه فقط 19 سالته. این کالسکه چیه؟
ای بابا والریا، خودت کوشی؟ خرت کو؟ پاشو برو دنبالش. بپا دوباره رو پل جاش نذاری. ای بابا، ای بابا