یکی بود یکی نبود. یه غولی بود به اسم رضا قلی. رضا قلی دو تا چشم سیاه گنده داشت که همیشه خون افتاده بود. رضا قلی یه دماغ پهن داشت که همه جا رو باهاش بو می کشید. رضا قلی یه هیکل گنده داشت که قدش تا بالای در می رسید. رضا قلی وقتی نفس میکشید هوم هوم صدا می داد. وقتی حرف میزد صدای کلفتش سیب گلوشو بالا پایین می نداخت و نگاه تو هم رعشه میگرفت. وقتی با کفش های گنده ش گروم گروم تو راهرو ها قدم می زد همه میرفتند تو اتاق هاشون و بی صدا خودشون رو مشغول می کردن. رضا قلی چند تا کلاغ سیاه چادری داشت که با یه چشم همه چیز رو می دیدن و بهش گزارش می دادن و رضا قلی سریع ظاهر می شد. رضا قلی دو تا چشم سیاه بود که همه جا رو می دید. دو تا پای گنده بود که همه جا دنبالت می دوید. دو تا گوش گنده بود که همه چیز رو می شنید. یه صدای کلفت بود که همه جا می پیچید. یه دیوار عظیم بود که هر جا می خواستی بپیچی بهش می خوردی. یه صورت گرد با کلی ته ریش بود که هر جا هم که نبود به نظرت می اومد اون جاست و یه لحظه دیدیش. رضا قلی وقتی میخندید دیگه هیچ کس نمیخندید. وقتی می اومد تو اتاق ها همه سرشونو می نداختند پایین و تند تند کارشونو می کردند. وقتی می رفت تو آبدارخونه همه زن ها می زدن به هم و مقنعه هاشونو جلو تر می کشیدن. وقتی می نشست همه مینشستن وقتی پا می شد همه پا می شدن وقتی نگاه می کرد همه آب می شدن.همیشه باید حواست می بود که نبینه از پشت میز مامانت تکون خوردی. همیشه باید حواست می بود که مقنعه سفید کش دارت عقب نره. همیشه باید حواست می بود که نبینه به سوزن، کاغذ، لاک غلط گیر، دستگاه پانچ، منگنه، مهر، خودکار و جوهر دست بزنی. اگه یه وقت دلت میخواست به مامان کمک کنی و بری از بایگانی طبقه زیر زمین یه پرونده بیاری، یهو رضا قلی ظاهر می شد و قایم موشک بازی شروع می شد. بعد اون دنبالت میکرد و تا سالها بعد خواب می دیدی یه دزد، یه غریبه، یه سگ یا یه سایه داره دنبالت می کنه و تو این قایم موشک بازی هیچ وقت نوبت تو نمیشه که تو هم چشم بذاری. رضا قلی یه رئیس داشت که اونو خیلی دوست می داشت. یه خط کش بلند فلزی و یه تسبیح داشت که اونا رو هم خیلی دوست می داشت. هر وقت رضا قلی می رفت تو اتاق رئیسش و در رو می بست، آدم های تو ی اتاق ها برای ده دقیقه ای اخم هاشونو باز میکردن و یه کم صمیمی می شدن. تو اون ده دقیقه ها من وقت داشتم برم سه تا اتاق اون ور تر همون اتاقی که روبه روش آب سرد کن داشت، پیش اون خانم خوشگل قد بلند مهربونه بشینم و فکر کنم که تو بهشتم. اون وقت همون خانم خوشگل مهربونه با لبخند ماهش به من سلام کنه و من بند بند دلم براش بریزه. اون خانم خوشگل مهربونه با صدای نازش برام حرف بزنه و من براش گردن بند با گل یاس درست کنم. یکهو چند تا کلاغ سیاهه یه چشمی می پریدن. یکهو در اتاق رئیس باز می شد. یکهو رضا قلی گروم گروم با صدای اهن اوهوم می اومد و تمام چهارچوب در رو می گرفت. یکهو دنیا دور سر من و خانم مهربون خوشگلم میچرخید. اون وقت اون بلند میشد راست و نترس تو چشمهای گرد سیاه رضا قلی زل میزد. صدای نازش تو صدای کلفت رضا قلی می پیچید و بلند تر میشد. چشم های رضا قلی خونی تر می شد و چشمهای خانم مهربونه خیس تر. کلی برگه های حقوق کارگر و کارفرما و مستمری و بیمه بود که خیس اشک های خانم خوشگل مهربونه میشد. کلی متلک و حرف های تند و تیز بود که از خانم مهربونه به رضا قلی پرت می شد. رضا قلی یه دشمن دیرینه داشت که خانم خوشگل مهربونه من بود. خانم خوشگل مهربونه یه دشمن پر کینه داشت که غول سیاهه زشت بود. خانم خوشگل مهربونه من رضا قلی رو دوست نداشت. خانم خوشگل مهربونه من هنوز سرطان سینه نداشت. ترس نداشت. کاشکه می دونست برای زندگی زیاد وقت نداشت و والریا اونو اندازه دنیا دوست می داشت. قصه ما بسر رسید. رضا قلی همیشه معاون شعبه موند و هیچ وقت به ریاست نرسید. والریا یواش یواش بزرگ شد. رضا قلی یواش یواش باز نشسته شد. حیوونی رضا قلی برا پسرش یه پژو ۲۰۶ خریده. الان هم حتما تو صف ایستاده بره سهام عدالت امضائ کنه!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:28  توسط والریانا
|