انقدر خوبه آدم هیچ کار خاصی نکنه و یهویی خاله شه. انقدر خوبه بعد از ا سال زندگی تو جزیره یهو تصمیم بگیری دوباره بیای و شهر نشین شی بعدش اثاث کشی کنی و با تمام خوشی ها و نا خوشی های جابجایی وقتی داری آخرین چپوندنای تو کمد وکشو ها رو انجام میدی و خورده ریز هایی رو که نمیدونی چی کار کنی دور میریزی و به هزار تا چیز همزمان فکر میکنی و در عین حال به هیچی فکر نمیکنی و نمیدونی اصلا رفتنت به جزیره و برگشتنت به شهر درست بود یا غلط یا هیچکدوم یهو تلفن زنگ بزنه و بشنوی خاله شدی. انقدر خوبه خوبه خوبه که حد نداره. تو میتونی تموم خوبی های زندگی شهر نشینی رو با تمام امکاناتش و روزهای خوبش که کنار دوستاتی با خوبی های جزیره مرجانی مثل آرامشش سکوتش دریای قشنگش با هم مقایسه کنی و تمام سختی ها و بدی های زندگی شهرنشینی رو که دلت میخواد ازشون در بری و بری به یه جزیره دور و رویایی با بدی های زندگی تو جزیره رو مثل بی دوستی تنهایی بی اینترنتی هزار تا تضاد که در آن واحد درگیرشیم رو با هم مقایسه کنی گاهی هم همون اشتباهی رو که من کردم بکنی و بدی های زندگی شهری رو با خوبی های زندگی جزیره ای قیاس کنی بعد از چند وقت خوبی های زندگی شهری رو با بدی های زندگی جزیره ای مقایسه کنی. اصلا تو میتونی هرچیز مربوط و نا مربوطی رو با هم مقایسه کنی و هی دور خودت تو اتاق بچرخی و تو هر دور چرخیدن یه تجربه جدیدی به تجربیاتت اضافه شه و همین طور که میچرخی دنیا و کائنات هم دنبال ذهن آشفته تو پشت سرت حرکت کنن و بچرخن. تو اوج این دور گرفتن ها و چرخیدن ها ی آخر شب لا به لای خرده ریز های کف اتاق یهو میشنوی خاله شدی بعدش میبینی این یکی رو دیگه با هیچی نمیتونی مقایسش کنی. همه مقایسه ها متوقف میشن بعدش دنیا و کائنات بر میگردن تو آسمونای خیلی دور سر جاشون و تو بدون اینکه بجنگی فقط با بودنت سر جات خاله شدی و دلت میخواد به همه عالم بگی من خاله شدم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:34  توسط والریانا
|